جعفر شهرى باف

300

طهران قديم ( فارسى )

از صفحهء ابداع سخن آشفته زدوده ، بيگانه بجاى پدر برگزيده يا آنكه به خود مخصوص گردانيده : كه ما جهت معرفى و زنده كردن نام و شادى روحش از او ياد مىكنيم : نامش محمود ، پدرش حسنعلى ، تخلصش ( ميرزا ملك دلشاد معارف ) مولدش تهران ، سكونتش در محلهء عربها ، شغلش خطاطى و كاغذنويسى ، دكانش در بازار صحافها ، امور ذوقيش شاعرى ، دارائىاش اندكى جنون ، اثرات جنونش سخنان بى جا و پا در هوا ، اشعارش زير چرند ، اسم و آوازه‌اش بلند ، هنرش اندك ، توقعش زياد ، از خود راضى ، ردكنندهء شعراى مستقبل و ماضى . دليل درازى تخلصش اينكه چون خط و ربط داشت « ميرزا » را از آن گرفته بود و از آنجا كه خود را ملك الشعرا مىدانست « ملك » را به تخفيف ملك الشعرايى بر آن افزوده و چون خل و چل و شاد و بيغم بود « دلشاد » ى آن را از آن آورده بود و از آنجا كه خود را مجمع فضايل و كمالات و علوم اولين و آخرين مىدانست « معارف » آن را هم به آن خاطر بدان سبب پيوسته بود . تولدش نامعلوم ، وفاتش در سال آخر سلطنت ناصر الدينشاه و مرگش به علت چوبى كه به امر آن شاه خورده بود واقع شده است . سبب چوب خوردنش هم آن بوده كه چون بارها به حضور ناصر الدينشاه عريضه نوشته خود را ملك الشعراء خوانده درخواست صدور حكم و جايزه و صله كرده عريضه‌اش بلا جواب مىماند روزى كه ( شاه سوارى ) بوده و ناصر الدينشاه از قصر ييلاقى به شهر مىآمده است خود را به سر در نقاره‌خانهء دروازهء ارك « باب همايون » رسانيده همچه كه مركب شاه نزديك مىشود سر از نقاره‌خانه بيرون آورده با صداى مهيب فرياد مىزند : ايا آنكه روز تو بىغم بود ! عريضه نوشتم ، مكرر نوشتم ، جوابم ندادى ، تلطف چرا كم بود ؟ ! كه شاه از صداى ناهنجار نابهنگام او از جا جهيده دستور فرود آوردن و چوب زدنش را مىدهد و با آنكه ديوانگى او به عرض مىرسد و در چوبها تخفيف حاصل مىشود ، اما از جهت ضعف بنيه و نحافت جثه ، چندى در بستر افتاده در ميگذرد . چنان كه گفته شد شعر گفتن او مناسبت نداشت و انديشه و تعمقى برايش لازم نمىآورد و خود را پابند هيچ قيد و بندى در صنايع و لوازم آن نشناخته بود و